محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5964

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جد من رشيد به برمكيان تاخت و نعمتشان را زوال داد ؟ » عزون گويد : « اى امير مؤمنان ، به خدا من براى تو مىگويم . سبب آن بود كه به نزد رشيد از كنيزى ياد كردند از آن عون خياط كه كس در پى كنيز فرستاد و او را بديد و زيبايى و خرد و ادب نكوى وى را پسنديد و به عون گفت : « در بارهء بهاى وى چه مىگويى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان كار بهاى آن روشن است و شهره ، به قيد آزادى وى و آزادى همه بردگانم و موقوفه شدن مالم قسم ياد كرده‌ام ، قسمهاى مؤكد كه از آن مفر نيست و عادلان را شاهد خويش كرده‌ام كه بهاى آن را از يكصد هزار دينار نكاهم و در اين باره حيله اى نكنم . قضيهء وى اين است . » امير مؤمنان گفت : « وى را به صد هزار دينار از تو گرفتم . » آنگاه كس بنزد يحيى بن خالد فرستاد و خبر كنيز را با وى بگفت و دستور داد كه يكصد هزار دينار براى وى بفرستد . يحيى گفت : « اين آغازى ناپسند است ، اگر جرئت آرد كه به بهاى يك كنيز صد هزار دينار بخواهد در خور آن شود كه به همين قرار مال بخواهد » و كس فرستاد و به دو خبر داد كه قدرت اين كار ندارد . رشيد بر او خشم آورد و گفت : « در بيت المال من صد هزار دينار نيست ؟ » و باز كس فرستاد كه از آن چاره نيست . يحيى گفت : « آن را درم كنيد كه ببيند و بسيار داند ، شايد آن را پس دهد . » پس آن را درم فرستاد و گفت : « اين برابر با يكصد هزار دينار است » و بگفت تا آن را در ايوانى نهند كه وقتى براى نماز نيمروز به وضوگاه مىخواست رفت بر آن مىگذشت . گويد : پس رشيد در آن وقت برون شد و كوهى از كيسه ها ديد و گفت « اين چيست ؟ »